خرید بک لینک

اون شب میریم بیرون و ثابت میشه بهمون که لباسش سفید نیست.

بعد از اون شب تقریبا 1م صمیمی تر برخورد میکرد با امید و خیلی با آب و تاب تعریف میکرد...یه بار گفت من و امید قرار گذاشتیم که همیشه دیگه من صبح ها بیدارش کنم و من فقط بغض کرده بودم و یه لبخند که به قول معروف از گریه غم انگیزتر بود زدم

رفیق رفت بیرون از خونه و منم نامردی نکردم زنگ زدم به امید که این حرفا چیه این میزنه(هم زمان داشتم گریه میکردم)، گفت چیشده مگه و این حرفا چیه چرا شما دخترا یه چی بهتون میگیم جو گیر میشین؟؟!

تعریف کرد که مامانم دیشب رفته بود خونه آرزو (خواهرش) و شب هم مونده بود برای اینکه خواب نمونم گفتم تو که میخوای بری کلاس قبلش منو بیدار کن که اخرشم خودم زودتر بیدار شدم

برچسب: نویسنده: آراد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:41

صفحه بندی