خرید بک لینک

بعد از اون ماجرای عروسی ایناها، یه 1ی گفت شمارش رو بده به من که باهاش حرف بزنم و اوکی بشین

اون رفیق خودش یکی رو میخواست و منم بخاطر اعتمادی که داشتم شمارش رو دادم....بهش پيام داد و باهاش حرف زد.

چند روز اول گفت خیلی سخت جواب میده ولی من یه کاریش میکنم گفتم باشه....چند روز گذشت و رفیقم اومد خونمون که وای الان دیگه ما حرف میزنیم اما من بهش گفتم که یکی رو میخوام اونم گفته بسلامتی

همون شب رفیقم خونمون موند و رفته بودیم تو پارکینگ خونمون و از توی پارکینگ خیابون اصلی مشخصه، شانسمون همون لحظه که داشتیم بیرون رو نگاه میکردیم امیدو دیدیم....زنگ زد بهش که تو خیابون چیکار میکنی و لباس سفید پوشیدی امیدم از اون طرف گفت عروسی رفیقم بود اما لباسم سفید نیست.

از ما گفتن از امید انکار کردن بعد رفیقم گفت بیا ببینیم اگه راست میگی امیدم الحمدلله کم نیاورد و گفت بیاین ببینین

و ما تصمیم گرفتیم اخرای شب که همه خوابیدن بریم بیرون

برچسب: نویسنده: آراد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:41

صفحه بندی