من برگشتم و خبر رسید به گوشش.
کمتر از یک ماه از اون داستان گذشته بود که عروسی دعوت شدیم و از اون طرف اونام دعوت بودن، واااای خدا میدونه چقدر ذوق داشتم که اونم قراره برای چند ساعت جایی باشه که منم هستم
اخره شب گفتن دنبال ماشین عروس هرکی میخواد بیاد منم که دیدم اینجوریه به داداشم گفتم توروخدا بریم خیلی حال میده، داداشمم از همه جا بی خبر گفت باشه و من دوست داشتم جیغ بکشم از خوشحالی که حتما میبینمش
و دقیقا همین شد دیدمش و چشم تو چشم شدیم اما سرش و انداخت پایین و دیگه نگام نکرد....
"مرا نمیگریست.....حیا را بهانه میکرد"
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیپور